پارت سی و نهم :

کمی بعد همه دور میز برای صرف شام جمع شده بودیم که من و عمه با دیدن غذا به یکباره جیغ بلندی کشیدیم و زدیم زیر خنده! شامی که علی سفارش داده بود، شاه‌‌میگو بود! علی متعجبانه پرسید:
ـ چرا می‌‌خندین؟! نکنه این غذا رو دوست ندارید؟!
عمه هنوز داشت می‌‌خندید و نمی‌‌توانست جواب دهد. اما من خنده‌‌هایم کم‌‌تر شد و جواب دادم:
ـ اتفاقاً غذای مورد علاقه‌‌مونه.
عمه میان خنده توضیح

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماه و نگهبان ماه

    1

    دلارا عزیزم تو باید صبر پیشه کنی،صبور باش و آروم

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🧡💜

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    ای بابا علی داری چکارمیکنی باقلب دختره نابودشدکه🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍♥️

    ۲ سال پیش
  • Zoha

    1

    به بهههه زوج قشنگممممم بهترینن❤️❤️🌸🌸

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍💜💙

    ۲ سال پیش
کپی شد!